ورود به سایت
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
ورود به سایت
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟

سن و خلاقیت

ذهن

download

یک تصور متداول این است که خلاقیت و سن بالا با هم ترکیب نمی شوند . خلاقیت در قلمرو جوانی قرار دارد – که این تا حدی درست است ، اما نه به آن صورت که انتظارش را داریم .

زوال خلاقیت ما وقتی که ۴۰ یا ۵۰ ساله می شویم شروع نمی شود . حدودا زمانی شروع می شود که وارد مدرسه می شویم .

در حدود ۵ سالگی ، ما از ۸۰ درصد پتانسیل خلاقانه خود استفاده می کنیم . به صورت روزانه ابداع و اختراع می کنیم – مهم نیست که خیلی از آنها قبلا اختراع شده اند – حقیقت این است که با سرعت قابل توجهی نوآوری می کنیم.

اما وقتی به سن ۱۲ سالگی می رسیم ، خروجی خلاقانه ما ، به ۲ درصد پتانسیل خود می رسد و معمولا برای بقیه زندگیمان در همان حد باقی می ماند .

و سپس هزینه زندگی در دنیای مدرن یعنی پیروی از جمعیت را یاد می گیریم . برای زندگی با بقیه مردم ، باید از ارزش ها و قوانین آنها پیروی کرد که بیشتر این قوانین درباره ی کارهایی است که نباید انجام داد تا کارهایی که باید انجام داد . مجبور می شویم که از کارهایی که دیگران انجام می دهند پیروی کنیم و هر روز دنیای خود را خلق نکنیم . وقتی کسی خلاق است ، تا حدی غیر قابل پیش بینی خواهد بود که این امر زندگی با او را تجربه ای نامطمئن (و شاید تهدید آمیز) می کند . پس به ما آموزش داده می شود که با مردم خوب و مودب باشیم و آنها را با ایده های خلاقانه خود نترسانیم.

مدرسه ها به طور ویژه ، همرنگ شدن با جماعت را تعلیم می دهند . یاد می گیریم که تنها یک راه درست فکر کردن وجود دارد . یاد می گیریم برای هر مساله ، تنها یک راه حل درست وجود دارد که معلم درس می دهد . موفقیت بر پایه آن چیزی است که خواسته شده نه آن چیزی که جذاب است . به ما گفته می شود که در انشا ها و تمرین ها “سوال را بخوانید” . نمره ها به نوشته های خوب و رسا داده می شود نه به تفکر خلاقانه.

دانشگاه ها بدتر از مدرسه های متوسطه و مدرسه های متوسطه بدتر از مدرسه های ابتدایی هستند . در دانشگاه یاد می گیریم که برای هر نوشته ای رفرنس بیاوریم و هیچ وقت دانش نهایی استاد را زیر سوال نبریم

زمانی که فارغ التحصیل می شویم ، عضوی از اعضای کارای جامعه می شویم ، ولی پتانسیل خلاقانه ما تا حد زیادی فرونشانده شده است .

یک نکته : دانش آکادمیک بد نیست . در واقع خیلی از آن جذاب است و می تواند در راه های مختلف استفاده شود . اما وقتی تنها چیزی که یاد می گیریم دانستن و تکرار این دانش است ، جای زیادی برای خلاقیت باقی نمی گذارد .

ما در بزرگسالی ، خلاقیت خود را از دست می دهیم . ولی این از دست رفتن خلاقیت بیشتر به خاطر تله های ذهنیست که گرفتار آنها می شویم تا اثر پیری بر ذهن و خلاقیت . این تله ها عبارتند از :

– استخوان سازی عادتی

وقتی از خلاقیت استفاده نمی شود ، به تدریج رو به زوال می رود . آنطور که می گویند “یا ازش استفاده کن یا از دستش بده” . یکی از مهمترین عوامل در این پدیده ، عادات انسان هاست . وقتی شروع به کاری به صورت مشخصی می کنیم ، با آن راحت می شویم و سپس آن را عوض نمی کنیم و تغییر نمی دهیم . بهترین راه به سمت خانه را پیدا می کنیم و همیشه از آن مسیر می رویم حتی اگر ترافیک سنگینی داشته باشد . همچنین در کلیشه ها و گفت و گو های آشنا گیر می کنیم . تعداد کمی کتاب می خوانند ، تعداد کمتری تحصیلاتشان را ادامه می دهند و تعداد بسیار کمی فقط برای سرگرمی ، اختراع و ابداع می کنند .

– تله متخصص

آنهایی که درس می خوانند و در یک زمینه متخصص می شوند به راحتی به این تله گرفتار می شوند ، که در آن متخصص زمان بیشتری صرف دفاع از تپه خود به جای ساختن آن در مکان دورتر می کنند .

ما این اشتباه را در نقش های خود در سازمان ها تکرار می کنیم . وقتی شما مدیر هستید ، توجه ویژه تمام زیردستان خود را دارید و بسیار آسان است که تصور کنید که همه مجذوب هوش سرشار شما شده اند . در اینجا تله به این صورت است که شما تصور کنید تمام چیز ها را می دانید و با قاطعیت تمام در مورد همه چیز نظر دهید . همچنین تله دیگر این است که خود را مجبور بدانید که انتظارات دیگران در مورد دانش خود را برآورده کنید و قادر نباشید که بگویید “نمی دانم ، بیایید آن را امتحان کنیم”

و این چرخه در منزل هم ادامه دارد که پدر و مادر نقش مشابهی می گیرند و به عنوان سرچشمه دانش محض برای فرزندانشان عمل می کنند تا آنها نیز یاد بگیرند بزرگ شدن به معنای مطمئن بودن در مورد همه چیز است و مسلما درباره خلاقیت نیست .

– خاتمه غیر هوشمندانه

هوش تا حدی مرتبط به خلاقیت است . افراد باهوش عموما راحت تر می توانند خلاق باشند . با این وجود یک پدیده جالب در IQ حدود ۱۲۰ اتفاق می افتد که ادوارد د بونو در کتابش “خلاقیت جدی” به آن پرداخته است . بالاتر از این سطح ، به نظر می رسد که خلاقیت کاهش می یابد . این پدیده احتمالا به خاطر گرفتاری به تله متخصص برای این افراد می باشد .

دلیل دیگر می تواند خاتمه زودرس ناشی از تفکر سریع می باشد که افراد با هوش در چند ثانیه مساله را حل می کنند و بنابراین جلوی هر گونه تفکر باز و متفرقه ای گرفته می شود .

چگونه خلاق بمانیم؟

کار های متفاوت انجام دهید

بهترین راه برای در امان ماندن از استخوان بندی عادتی ، انجام کار های متفاوت است . کتاب ها و مقالات مختلف را بخوانید . برای تعطیلات به جا های متفاوت بروید . با افراد مختلف صحبت کنید . به آنها گوش دهید و سعی کنید با حرفهایشان ارتباط برقرار کنید . از هر فرصتی برای بازگرداندن قدرت خلاقانه خود استفاده کنید

top_small

نکاتی در مورد نقش خلاقیت در پیشرفت جوامع

اجازه بدهید با این جمله شروع کنیم که موفقیت امری طبیعی نیست بلکه یک موضوع غیر طبیعی و در واقع احمقانه است . مردمی که سخت تلاش می کنند کمتر موفق می شوند مردم عادی در کارخود خیلی سخت کار می کنند و به سختی می توان آنها را بدون تلاش دید این مردم به احتمال زیاد قادر نخواهند بود از وام هایی با بهره بالا استفاده کنند آنها نمی توانند با تلاش به درجاتی که تمایل دارند به آن برسند نایل گردند . مردم عادی ماشین های کوچکی می خرند و در خانه های کوچک زندگی می کنند. در جهان مهجور امروز میانه روی امری معقول و پسندیده است افراد عادی درگیر محتوای زندگی خود هستند همچون مدرسه رفتن ، کار خوب داشتن ، ازدواج ، خرید خانه و بچه داشتن اما وقتی که شما به این نظر استیو جابز توجه می کنید که می گوید که اگر شما درک کنید که دیوانه اید این بدان معنی نیست که به خارج ازیک جعبه فکر کنید ،بلکه دیوانگی فکر کردن به ساختن یک جعبه است ،مردم عادی همواره به درون جعبه فکر میکنند .

به آنان که دیوانه هستتند ، غیر متعارفها ، شورشیان ، مشکل آفرینها می گویند آنها افرادی هستند که می خواهند موضوعات را طور دیگری ببینند و علاقه ای به قوانین ندارند ، شما می توانید با آنها مخالفت کنید یا آنها را نقد کنید به آنها تهمت بزنید و یا آنها را طرد کنید اما به یاد داشته باشد که تنها چیزی که شما نمی توانید از آن چشم پوشی کنید تغییری است که آنها در چیزهای پیرامون ما ایجاد می کنند آنها نژاد بشری را به جلو هل می دهند که برخی از مردم عادی ممکن است آنها را دیوانه بپندارند چیزهایی که ما به آنها نبوغ می گوییم چرا که به اندازه کافی دیوانه هستند می توانند جهــــان را تغییر دهند مانند  استیو جابز .

در اینجا ۱۰ دلیل برای اینکه چرا مردم غیر نرمال کسانی که تفکرخلاق دارند موفق هستند ذکر می کنیم چرا که آنها بدنبال ایجاد جعبه های جدیدی بــــــرای سایرمردم می باشند .

۱-آنها جعبه های جدیدی که مردم عادی در آن فکر می کنند خلق می کنند ؟

افراد خلاق مانند  استیو جابز نه تنها هنجارها را به چالش می کشند بلکه آنها هنجارهای جدیدی برای دیگران ایجاد می کنند تا مردم عادی درباره آنها فکر کنند . نوآوری همیشه به این معنی نیست که چیز جدیدی بوجود آورد . اکثر اوقات این غیر نرمالها و پریشان ذهنهای خلاق چیزهایی که وجود دارد را بهبود می بخشند ،مردم خلاق با تفکری متفاوت همچون کودکان با استفاده از قدرت تخیل خود به موفقیت می رسند .

۲-آنها بیش ازحد احمق هستند تا ترسو :

هنگامی که افراد خلاق برای خود اهداف تعیین می کنند آنها به تنها چیزی که فکر نمی کنند شکست است آنها هیچگاه طرح B برای کار خود ندارند تا در صورت کار نکردن و یا عدم موفقیت در طرح A  از طرح B استفاده کنند چرا که اطمینان دارند طرح A موفق خواهد بود در حالیکه مردم عادی همیشه از شکست می ترسند چرا که آنها از ترس افتادن از اسب و فلج شدن هرگز سواری نمی کنند برای افراد غیر عادی (خلاق)شکست یک کلمه بی معناست این توانایی به ظاهر بی اعتنایی به شکست است که باعث موفقیت آنها می گردد ” ترس در واقعیت نیست ، تنها جایی که ترس می تواند وجود داشته باشد در افکار ما در آینده است . این زائیده تصور ماست و باعث عدم انجام کارهایی که در حال و آینده می خواهیم انجام دهیم می شود . این موضوعات نزدیک به مرز جنون است ، آیا  با این تفکرات من دچـار سوء تفاهم نشده ام.

خطر بسیار واقعی است و در  دنیای واقعیت وجود دارد ولی ترس تنها یک انتخاب است – ویل اسمیت ”

۳-آنها برای معتبر بودن تلاش می کنند :

متفاوت بودن نیازمند اعتبار است نسبت به هرکس دیگری ، افراد غیر معمول احساس خود از سبک زندگی و تصویر نقاشی شده از زندگی خود را توسعه می دهند انها دقیقا” به آنچیزی که خود می بینند اعتقاد دارند این توانایی بصورت ذاتی در بسیاری از افراد خلاق و موفق دیده شده است که توانسته اند با توسعه این مهارتهای زندگی که افراد عادی به آنها عادات بد یا ساده می گویند به موفقیت برسند برای مثال استیوجابز مارک زوکربرگ که از افراد شناختــــــه شده می باشند لباسهای یکسان هر روز می پوشند ، میلیونر معروف وارن بافت حقوق سالیانه خود بالغ بر ۱۰۰۰۰۰ دلار را جمع آوری و ۹۹% آن را به خیریه اهدا می کند .

۴-آنها انرژی بالایی دارند :

این افراد نمی توانند همچون مردم عادی برای انجام کار یا دریافت کار صبر کرده و پس از آن به خانه بروند و در مقابل تلویزیون نشسته و کاری انجام ندهند آنها همیشه در مورد اینکه چقدر انرژی دارند و اینکه ای کاش زمان بیشتر داشتیم شکایت می کنند اما مردم خلاق همیشه وقت دارند و با شور و اشتیاق هستند در دنیا آنها خود را وقف یک هنر یا صنعت بصورت خستگی ناپذیر می کنند تا مهارتهای خود را توسعه دهند این تلاش انرژی زیادی که یک مزیت ویژه برای موفقیت به آنها می دهد .

۵-آنها شجاعت شکستن قوانین را دارند :

انحراف از قوانین و شکستن آن راحت نیست مخصوصا” وقتیکه شما تمام زندگی خود را در زیر سایه قوانین و مقررات گذرانده اید . افراد خلاق هر چند اهمیت قوانین را درک می نمایند اما آنها را محدود کننده می داند :

چه قوانینی را در صنعت خود به عنوان یک واقعیت می پذیرید ؟ چرا شما از آنها پیروی می کنید ؟ اگر پاسخ شما این است که همواره از آن پیروی کرده اید این پاسخ افراد عادی است و احتمالا” شما هیچ وقت موفق نخواهید شد . این یک اقتدار و توانایی است که باعث پاسخی به این سؤال می گردد که نتیجه آن موفقیت افراد غیر عادی و خلاق است .

۶-اختراع برای آنها ضرورت است :

برای سایر مردم عادی افراد خلاق ممکن است بسیار مدبر به نظر برسند که درست است، اما یک حقیقت عمیق تر وجود دارد که آنها افرادی هستند که برای حل مسئله و مشکل اقدام می کنند و هیچ وقت از مشکلات صرفه نظر نمی کنند ذهن غیر نرمال این افراد دنیا را بگونه ای دیگر نگریسته و بگونه دیگر از مردم عادی تحلیل می کند بنابراین مشکلاتی که در پیش روی مردم عادی قرار گرفته و آنان این مشکلات را پذیرفته اند افراد خلاق و غیر عادی نپذیرفته و تلاش می کنند تا آنها را حل کنند آنها اعتقاد دارند نیاز مادر اختراع است .

۷-آنها سایر افراد غیر نرمال را تشخیص می دهند :

مهم نیست شما چه تیپ شخصیتی هستید یا دارید آنها به راحتی افراد همفکر خود را شناسایی می کنند . غیرعادی ها در تمامی جهان یک انقلاب را جهت شناسایی دیگر هم اندیشان خود آغاز نموده اند آنها به نظر می رسد سخت به ایده های جدید و اختراعات دیگران کشیده شده و دیگر افراد غیر عادی را شناسایی می کنند . آنها در نوشته هایی که مردم عادی از آنها نوشته اند نابغه عنوان شده اند پیشگامانی در عرصه های جدید نوآوری و تکنولوژی . ایده هایی که در قالب طوفان ذهنی برای مردم بیان می گردد به آنها نشان می دهد که شما چگونه فکر می کنید و این موضوع باعث افزایش بیشتر شانس موفقیت شمــا می گردد . ” چالشهای یک دیوانه را دیوانه دیگر باور دارد ”

۸-آنها همیشه کنجکاو هستند :

افراد غیر عادی همواره ذهنی شبیه بچه ها دارند و بطور مداوم پرسش چرا را مطرح می کنند . ذهن آنها سیری ناپذیر است و آنها از اینکه وارد سوراخ خرگوش شوند بدون ترس از عمق آن این موضوع به آنها اجازه می دهد تا دنیا را پر از شگفتی و ظرفیت ببیند تا مشکلات ، این توانایی دیدن قسمت پُر لیوان همواره باعث موفقیت افراد غیر عادی می شود .

۹-آنها شبیه یک مگ با استخوان هستند :

هنگامی که افراد غیر عادی دندان خود را به چیزی گیر می دهند امکان ندارد آن را رها کند ( یعنی اینکه این افراد بسیار پیگیر انجام کارها هستند و در انجام کار سمج ) اینگونه افراد مشکلات را با وسواس مورد بررسی قرار داده و برای مشکلاتی که بنظر غیر قابل حل می نماید یک راه حل پیدا می کنند . این یک فاکتور ناشناخته است که افراد خلاق را به سمت موفقیت سوق می دهد در صورتیکه ممکن است افراد عادی مدتها در ناامیدی باقی بمانند .

۱۰-          آنها بر چسب نیستند .

غیر عادی یاخلاق بودن فقط یک بر چسب ساده برروی برخی افراد و مشکلات نیستند اینگونه افراد  شیفته آنچه در درون انها می گذرد می باشند در صورتیکه افراد غیر عادی فقط بر برچسب های نژادی ، جنسیتی ، تخصصی ، مذهبی و … می پردازند افراد غیر عادی خلاق فقط توجه به درون ساده افراد می نمایند در تفکر این افراد سیاه و سفید مطلق وجود نداشته و فقط خاکستری وجود دارد این افراد با محدود نکردن خود  براساس برچسبهای معمول افراد عادی امکان دستیابی به یک دنیا از استعداد و خلاقیت و پتانسیلهای انسانی که آنها را احاطه کرده است فراهم می نمایند تا بتوانند از آنها در عرصه عمل نیز استفاده نمایند .

bp13

چرا نوشتن، یک مکمل ضروری برای خلاقیت است؟

از روزهای اول مدرسه، متوجه شدم که دیدگاهی که من به نوشتن دارم، اصلاً بین بچه ها رایج نیست. بعد متوجه شدم که دلیل این همه اصرار دکتر فیض بخش، مهندس برزگر و سایر اسیاتید بر ثبت ایده­ها و جزبه جز نوشتن کارها، بی راه نیست. کمی بعد متوجه شدم که من هم به عنوان یک دستیار آموزشی، “باید” دقیقاً به همان شیوه و با همان تاکید، به بچه ها بگویم که نوشتن خیلی مهم است. الان می گویم: “نوشتن در مورد همه چیز و برای همه کس خیلی مهم است، ولی برای یک “تیم” خلاق که می خواهد کارافرین هم شود مهم تر.”

دلیل اول بیشتر در مورد ایده هاست: ایده ها می آیند می روند! چه بسا در یک خواب و بیداری دم صبح، تاثیرگذارترین ایده ی زندگی مان یک لحظه مثل شتر بخت خودی بنماید و نازی کند و ما هم به به و چهچهی کنیم، ولی ننویسیم و برود. اگر ما خیلی فهیم و باشعور باشیم، بعدش تا ابد باید دنبالش بدویم، اگر هم (به قول دکتر) خنگ بازی در بیاوریم، هیچ وقت حتی متوجه نخواهیم شد چه چیزی را از دست داده ایم.

دومین دلیل این است که ما در یک تیم هستیم. تیم هایی که من در این مدرسه می بینم، غالباً ایده پرداز و پر ملات هستند. یعنی وقتی میتکانی شان، چیزهای زیادی دارند برای رو کردن. وقتی دور هم می نشینند، که سینرژی هم می گیرند و می زنند تخت گاز و هی ایده است که می تراوشد! حالا یک نفر باید این وسط بیاید این تراوشات را در دبه جمع کند! بی شوخی بگویم: اکثر ایده هایی که تا حالا شنیده ام ناب و بی نظیر بوده است! در حدی که بیش از نیمی از آنها ارزش کار کردن را دارد. اما حیف نباشد… بیشترشان کاملاً فراموش می شوند! شاید این ویژگی ما جوانان نسل فیس بوک باشد که همه چیز را در یک لحظه در فید می بینیم و می پسندیم و چند لحظه بعد نه می دانیم چه بود، نه ابزاری داریم برای بازیابی اش. در نتیجه وجود یک ثبت کننده، یک نویسنده، یک کاغذ و مداد به دست در گروه جواهر است. اگر دارید قدرش را بدانید، اگر ندارید و قرار است نداشته باشید، بدانید به زودی به مشکل بر می خورید. زیرا سیل ایده ها در ایده پردازی گروهی، یکی از غنی ترین منابع کسب ایده است و حیف است بهترین هایشان زیر دست و پا گم شوند.

سومین دلیل پیچیدگی های یک برنامه ی کسب و کار خوب است. درست است که همه ی نوشته ها به عمل تبدیل نمی شود، ولی کسب و کار بدون نوشته ی مکتوب که می شود همان پدر پدربزرگ مرحوممان که ته بازار یک دهنه مغازه ی سه دانگ داشت و تویش خرت و پرت می فروخت! اصلاً اگر ته ذهنتان هنوز نپذیرفته اید که نوشتن لازم است، بدانید که آموزش کسب و کار به شکل جدی، آکادمیک و حضور در کلاس، برای شما چندان مفید نیست. چون همه ی این برنامه ها بر اساس تهیه ی یک طرح مکتوب چیده شده است و اگر می خواهید از من بشنوید، بگویم که این همه حرف ارزشمند که در کلاس ها می شنوید و این همه ایده ی ناب که خودتان می دهید، بدون نوشتن، شاید به سادگی بازدهی معادل ۱۰% بازدهی همین ها با نوشتن را داشته باشد. چون شما حجم زیادی از دانسته ها را باید با هم ترکیب کرده و به یک دانش نسبی برسید، سپس بتوانید آن را تا حدی تفکیک کنید و مسئولیت را به هرکسی واگذار کنید، در نهایت هم بتوانید با کنار هم گذاشتن اجزا، تصویر کلی را بسازید و اگر در این مرحله حس کردید که تصویر کلی خیلی هم پیچیده نیست، بلکه بسیار قابل فهم است، بدانید که به مراحل بالایی از دانایی دست یافته اید و خودتان یک پا استاد شده اید (که البته این یکی از مهم ترین اهداف برگزاری چنین دوره ای است). اگر ثبت نکنید، اگر کنار هم نچینید و جدا نکنید و دوباره ادغام نکنید،، یا در این پیچیدگی گم خواهید شد، یا در جهل مرکب فرو خواهید رفت و نخواهید دانست که نداسته اید.

آخرین دلیل هم همان مشکل همیشگی بچه هایی است که اعتماد به نفسشان زیادی بالاست! نه که کاذب باشد، اتفاقاً بچه های واقعاً باهوش بیشتر دچارش می شوند، بلکه شبیه یک دروغ شیرین است: “با یه نگاه می تونم بفهمم که از پسش برمیام!” باشد! شما از پس همه چیز بر می آیدد، بی شوخی. ولی به وقتش و با راه و روشش. این که قبل از انجام کار، آن را ساده بینگارید و به غلط تخمین بزنید که خیلی راحت است (کار را under-estimate کنید)، باعث می شود که حداقل یک بار با پدیده ی رایجِ سر-به-سنگ-خوردگی مواجه شوید. البته می تواند منشا خیر باشد، ولی می تواند شما را تا ابد به راه غلط هم ببرد. در واقع تا کارها را مکتوب نکنید، تا به بی مزه ترین جزئیات (بخوانید قیمت سیب زمینی و پیاز غذاهای بازارچه) وارد نشوید، نمی توانید بفهمید که منابع موجود در سازمان (تیم)ِ شما، برای کارهایتان کافی است یا نه. حالا روزی که مدیر عامل یک شرکت خیلی بزرگ با کلی نیروی انسانی شدید**، ۱۰۰۰نفر را بگذارید مسئول بررسی قیمت سیب زمینی و پیاز*، ولی بدانید و آگاه باشید که اگر الان هیچ کس این کارها را در تیمتان انجام ندهد، کلاهتان پس معرکه است.

*پانوشت: می گویند بعضی از مدیران آن قدر به این جزئیات (همین سیب زمینی و پیاز) علاقه دارند که از استراتژی و سیاستگذاری باز می مانند. باشد که شما از هیچ طرف پشت بام نیفتید.

** چنین روزی را خیلی دور نبینید، ولی وقتی رسید، برای ما بای بای کنید!

creativity17

فرایند خلاقیت

شاید شما هم دوست داشته باشید ایده های جدید خلق کنید. به نظر شما، ایده های جدید کاملا تصادفی به وجود می آیند و باید بنشینید و منتظرشان باشید؟ قطعا این طور نیست! اگر با دقت به فرایند خلاقیت(تفکر خلاق) توجه کنیم، می توان از مراحلی که باعث شکل گیری خلاقیت در ذهن می شود، یک تقسیم بندی ارائه داد. همه ی افرادی که به نحوی ایده ی جدیدی داشته اند از این مراحل عبور کرده اند. این گذر می تواند به صورت آگاهانه یا نا آگاهانه باشد اما پشت سر گذاشتن این مراحل امری بدیهی است.
انتظار نداشته باشید که با دانستن و توجه کردن به فرایند خلاقیت، به یکباره بتوانید تفکر خلاق داشته باشید! دانستن این فرایند تنها به شما کمک می کند مراحل را با آگاهی و حتی با امید بیشتری طی نمایید.

فرایند خلاقیت یک سیر هفت مرحله ای است. شش مرحله ی ابتدای این سیر، مرحله های اصلی خلاقیت هستند و مرحله ی هفتم، تا حدودی همان تبدیل شدن خلاقیت به نوآوری بوده که به معنی اجرای ایده ی جدید و خلق چیزهای نو است.
مراحل فرایند خلاقیت عبارتند از:
• آماده سازی ذهن
• مطالعه و بررسی
• تغییر و دگرگونی
• کمون یا دوره ی انتظار و خوابیدن روی مساله
• جرقه
• تائید و اثبات
• اجرا

مرحله اول:آماده سازی ذهن (Preparation)-در مورد همه چیز بخوانید!
اگر چه برخی تصور می کنند که ایده های جدید از به هم خوردن چیزی شبیه رعد و برق ناگهانی به وجود می آیند، اما واقعیت این است که حتی اگر این طور باشد نیز، تا هنگامی که ذهنی آمادگی خلق ایده را نداشته باشد، هیچ رعد و برقی اتفاق نخواهد افتاد!
برای خلاق بودن باید مطالعه داشت. یادگیری فرایندی نیست که انتها داشته باشد. رویارویی با هر موقعیتی می تواند فرصت جدیدی را برای یادگیری فراهم کند. یک مجموعه ی خوب و متنوع از دانسته های علوم مختلف، می تواند زمینه ی مناسبی برای بروز ایده باشد. چرا که گاهی برخی از ایده ها از بهم پیوستن مفاهیم علوم مختلف خلق می شوند.
در تحقیق سیستماتیک و علمی، روال بر این است که محقق مطالعاتش را بر حوزه ی خاص تحقیقاتی اش متمرکز کند اما حواستان باشد که این مرحله، شبیه یک تحقیق علمی نیست. توصیه می کنیم که افراد، دامنه ی مطالعاتتان را گسترش دهید و به زمینه های مختلفی از دانش بپردازید. این کار باعث می شود ذهن تان آماده ی ترکیب کردن اطلاعات حوزه های مختلف با یکدیگر شود.
اما مطالعه در شاخه های مختلف علوم گاهی منجر به بهم ریختگی ذهنی می شود. تا به حال تجربه کرده اید مطلبی را به خاطر بیاورید که نمی دانید چه زمانی و در کجا آن را خوانده اید؟ یا گاهی با خواندن چندین کتاب در موضوعات مختلف احساس کنید که مطالب با هم مخلوط شده اند؟ این همان بهم ریختگی ذهنی است که معمولا به علت زیاد بودن حجم مطالب و گوناگون بودن آنها به وجود می آید. چنین ذهن بهم ریخته ای کمک کمی به بروز خلاقیت می کنند. برای جلوگیری از این مشکل بهتر است مطالب خوانده شده را دسته بندی و آرشیو کنید.
علاوه بر این، نکات زیر نیز می تواند در آماده سازی ذهن برای بروز خلاقیت موثر باشد:

زمانی را برای تبادل نظر با دیگران قرار دهید.
مرحله ی آماده سازی ذهن، زمان مناسبی برای تبادل نظر با دیگران است. گاهی در بحث های دوستانه نکاتی مطرح می شود که افراد را به تفکر وا می دارد. همین مطالب ساده در خیلی از مواقع منجر به شکل گیری زمینه ی خلق ایده می شود.

سفر کنید.
سفر کردن به کشورهای مختلف و آشنایی با فرهنگ آن ها نیز می تواند به آماده شدن ذهنی شما کمک کند. گاهی عادات و رسوم حاکم بر جامعه باعث ایجاد قالب های ذهنی (یکی از موانع خلاقیت) می شود. مشاهده ی فرهنگ سایر کشورها و مقایسه ی آن با فرهنگ کشور خود، می تواند محدودیت های فکری را از بین ببرد.
در جلسات تخصصی رشته تان شرکت کنید.
درست است که در این مرحله باید دامنه ی مطالعات تان را در حوزه های مختلف علوم گسترش دهید، اما حواستان باشد که از رشته ی تخصصی خود غافل نمانید.
شرکت در مجامع و جلسات تخصصی رشته ی خودتان، خصوصاً جلسات طوفان فکری (در بخش روش ها و تکنیک های افزایش خلاقیت، توضیح داده می شود.) می تواند تاثیر خوبی در آمادگی ذهنی تان داشته باشد.
پس مرحله ی اول این است که ذهنی آماده ی خلاقیت داشته باشیم.
داستان «ارشمیدس » و تاج پادشاه را به خاطر دارید؟ تا به حال فکر کرده اید که چرا پادشاه برای اندازه گیری میزان طلای تاج خود، سراغ یک زرگر یا یک فرد عادی از عوام نرفت و از ارشمیدس خواست تا یک راه حل خلاقانه پیدا کند؟ قطعا دلیل تصمیم پادشاه این بود که ارشمیدس در آن زمان از همه داناتر بوده و اطلاعات گسترده ای از علوم مختلف داشت.

مرحله دوم:مطالعه و بررسی (Investigation)- متمرکز شوید!

یکی از لازمه های خلاق بودن، داشتن درک بالا و قدرت تحلیل مسائل است. برای ایده پردازی در رابطه با هر زمینه ای لازم است در ابتدا اصل مساله، اجزا و جوانب آن به خوبی درک شود. “مطالعه ی تخصصی” در رابطه با موضوع می تواند شناخت آن را آسان تر کند. یادتان باشد در خلق ایده یا پیدا کردن راه حلی برای یک مشکل، قرار نیست همه چیز را از نو شروع کنید. قطعاً قبل از شما کسانی بوده اند که در این زمینه یا زمینه های نزدیک به آن فعالیت کرده اند. مطالعه ی تخصصی به این دلیل اتفاق می افتد که متوجه شوید تا به حال در موضوع مورد نظر شما چه ایده هایی زده شده است، دیگران چه کرده اند، چه گفته اند و چه یافته هایی دارند.
شاید اگر در زمان ارشمیدس هم دسترسی به اینترنت و سایت های مجلات علمی وجود داشت، او نیز جستجوی مفصلی در مجموعه ی دانش بشری مرتبط با اندازه گیری طلای تاج، انجام می داد!
اما به هر حال ارشمیدس هم قطعاً در زمان خودش کارهای دیگران را بررسی کرده و اطلاعاتی را در رابطه با مواد مخلوط، خواص سنگ آهن، خواص طلا و… جمع آوری کرده بوده است.
در این مرحله فرد باید مانند محققین مطالعات و تحقیقات سیستماتیک علمی رفتار کرده و مجموعه ی کارهای دیگران را جمع آوری و مطالعه کند. به این کار در اصطلاح، “مرور ادبیات ” گفته می شود.

مرحله سوم:تغییر و دگرگونی (Transformation)- تفکرتان را انعطاف پذیر نگه دارید!

در این مرحله مجموعه ی اطلاعات جمع آوری شده از کارهای دیگران را بررسی کرده و به هم متصل می کنیم. اختلاف نظرها و نکات متشابهی که در مطالب دیگران است به ما کمک می کند تا داستان های مختلف را با سناریوی خود بیان کنیم و مدل جدیدی ارائه دهیم که مطالب جمع آوری شده را نیز پوشش دهد. این کار شاید شبیه تهیه ی یک “جدول مندلیف” باشد. قطعاً مندلیف، تمام عناصر موجود در جدولش را خود، کشف نکرده بود بلکه آنها را با آرایشی جدید و بر مبنای تشابهات کنار یکدیگر قرار داده بود. در واقع ما نیز عناصر دانشی که جمع آوری کرده ایم را با روش خودمان و بر مبنای تشابهات و اختلافات آنها، آرایش داده و در خانه های مختلف می نشانیم.
اطلاعاتی که از طریق تشابهاتشان یکدیگر را تقویت می کنند و یا اطلاعاتی که با یکدیگر تفاوت دارند، به راحتی ما را به تفکر در رابطه با موضوع وا می دارند.

ارشمیدس نیز در این مرحله باید مطالب جمع آوری شده ی خود را بررسی و به اصطلاح بالا و پایین می کرده تا متوجه شود که کدامیک به درد حل مساله ی تاج پادشاه می خورد.
در این مرحله مجموعه ای از اطلاعات در اختیار فرد است که مبنای حل مسائل خواهد بود. مشخص کردن تشابهات و اختلافات موجود در اطلاعات جمع آوری شده، دو نوع تفکر را به وجود می آورند که واگرا و هم گرا نام دارند.
برای حل عادی مساله، یکی از دو نوع تفکر واگرا یا هم گرا مورد استفاده قرار می گیرد. اما برای اینکه مساله ای به صورت خلاقانه حل شود باید اولاً هر دو نوع تفکر را با هم داشته باشید و ثانیاً بتوانید یک نوع تفکر را به نوع دیگر تبدیل کنید.
تفکر واگرا توانایی دیدن تفاوت های میان داده های مختلف است. یعنی با این شیوه ی تفکر، فرد افکارش را جستجو کرده و بدون اینکه بر روی مساله ی اصلی تمرکز خاصی داشته باشد به دنبال یافتن مسیرها و امکانات مختلفی است که در اختیار دارد. معمولاً متفکران واگرا در حل مسائل از تکنیک طوفان فکری (ذهن انگیزی) استفاده می کنند.
اما تفکر هم گرا توانایی دیدن شباهات ها و ارتباط بین داده های مختلف است. بدین معنی که با تفکر هم گرا، بهترین و موثرترین مسیرها و امکاناتی که منجر به حل مساله می شوند انتخاب می گردد. در این نوع تفکر، تمرکز فرد بر روی مساله و مسیرهای رسیدن به حل آن است.
استفاده از هر دو نوع تفکر به این شکل است که فرد خلاق، در ابتدا با داشتن تفکر واگرا به دنبال ایده ها و نظرات مختلفی است که بیشتر از طریق تکنیک هایی مانند طوفان فکری به دست می آید. سپس با تغییر در نوع تفکر از واگرا به هم گرا، بر روی موضوع متمرکز شده و به حل خلاقانه ی آن می پردازد.
در این مرحله، اطلاعات تلفیق شده و نتیجه های عملی بهتری به دست می آید.

مرحله چهارم:کمون یا دوره ی انتظار؛ خوابیدن روی مساله (Incubation)- به ذهن تان زنگ تفریح دهید!
ذهن انسان دو بخش آگاه و نا خود آگاه دارد. بخش آگاه ذهن همان است که همواره، در فعالیت های روزانه به کار گرفته می شود. این فعالیت ها، اثراتی را بر روی بخش دیگر ذهن، یعنی ذهن نا خود آگاه می گذارد.
گاهی برخی از آموخته هایی که به سبب فعالیت بخش آگاه ذهن ایجاد شده اند، پس از مدتی فراموش می شوند اما اثر این آموخته ها بر بخش نا خود آگاه همواره باقی می ماند.
ذهن نا خود آگاه بدون آنکه تفاوتی میان اندیشه ها و افکار خوب و بد قائل شود، هر چیزی را به طور کامل دریافت می کند.
یک کوه یخ را در وسط آب تجسم کنید. بخش کوچکی از کوه یخ که از آب بیرون است قابل دیدن خواهد بود اما بخش اعظم کوه یخ، داخل آب بوده و قابل مشاهده نیست. ذهن انسان نیز همین حالت را دارد. بخشی از ذهن، که ما به آن دسترسی داریم همان ذهن آگاه بوده و مانند قسمت قابل دیدن کوه یخ است، اما ذهن نا خود آگاه ما همانند قسمت زیر آب کوه یخ، غیر قابل دسترس است. ما نمی توانیم دقیقاً بدانیم که در ذهن نا خود آگاه مان چه می گذرد اما در این که بسیاری از حرکات و تصمیم های ما ناشی از اطلاعات این بخش است شکی نیست.
فعالیت های ذهن نا خود آگاه نقش اصلی را در دوره ی کمون یا خوابیدن روی مساله، بر عهده دارد.
اگر فرد پس از گذراندن مراحل قبل به نتیجه ای نرسد و نتواند ایده ای خلق کند، تامل می کند، مساله را رها کرده و دست از کار می کشد. این توقف در کار ممکن است ساعت ها، هفته ها، ماه ها و حتی سال ها طول بکشد. اما بر عکس آنچه که ظاهرا دیده می شود، در این دوران در واقع کار متوقف نمی شود بلکه موضوع به ضمیر نا خود آگاه سپرده شده و هر لحظه ممکن است راه حل مورد نظر ظهور کند. این دوران همانند زمانی است که جوجه درون تخم و زیر بال و پر مرغ مادر در حال رشد و پرورش است.

لازم است پس از جمع آوری اطلاعات، مساله به عمد کنار گذاشته شده، ذهن آگاه را در آرامش قرار داده و به ذهن نا خود آگاه فرصت عمل بدهید. در این مرحله باید، در اصطلاح، بر روی موضوع بخوابید و سعی کنید آن را فراموش کنید. هنگامی که ذهن آگاه از موضوع دور شود احتمال خلق ایده های جدید بیشتر خواهد شد.
به زبان ساده در این مرحله می توانید به هر چیزی فکر کنید به جز مسئله و پیدا کردن راه حل آن!
در شرح احوالات «ابن سینا» آمده است زمانی که از پیدا کردن راه حل مساله ای نا توان می شد به نماز می ایستاد. دو رکعت نماز خواندن برای او دو نتیجه ی مختلف را به همراه داشت. اول آن که از خداوند تعالی درخواست می کرد که در فهم بهتر موضوع و یافتن پاسخ آن او را یاری دهد و دوم آن که نماز برای کسی چون “ابن سینا” یعنی بریدن از اطراف و توجه صرف به سوی خدا. مثل فلشی که تنها در یک جهت و بدون لغزش و نوسان بایستد.
نماز “ابن سینا” را شاید بتوان از جهتی دوره ی کمون و خوابیدن روی مساله دانست. چیزی که ذهن آگاه را در گیر خود کرده و فقط ذهن نا خود آگاه را معطوف به مشکل نگه می دارد.
برای دور کردن ذهن از موضوع، پیشنهاد هایی داده شده است از جمله ی این پیشنهادات می توان به روش ۳B اشاره کرد. در دوره ی کمون تا جایی که دوست دارید بخوابید (Bed)، بازی و ورزش کنید (Basketball) و حمام کنید (Bath). یادتان باشد جرقه ی راه حل مساله ی تاج پادشاه در وان حمام به ذهن ارشمیدس خطور کرد، نه در آزمایشگاهش!
بخش مهمی از خلق ایده خیال بافی و رویا پردازی است. در دوره ی کمون ذهن کاملا از تعصبات و الگوهای تحمیل شده خالی است و بهترین فرصت برای این کار خواهد بود. خیال پردازی کردن در حکم روشن کردن ذهن نا خود آگاه و خاموش کردن ذهن آگاه است.

مرحله پنجم:جرقه (Illumination)- چراغ ها روشن می شوند!
این مرحله پیشرفت خود به خودی و روشن شدن مساله است که ممکن است تا رسیدن به آن، از ۵ دقیقه تا ۵ سال طول بکشد! با سپردن موضوع مورد نظر به ذهن نا خود آگاه، زمانی برای تجزیه و تحلیل و فعالیت این بخش فراهم می شود. در این دوران باید گوش به زنگ باشید چرا که ممکن است در یک لحظه و به طور ناگهانی متوجه راه حل شده یا جرقه ی خلق ایده در ذهن تان زده شود. در این مرحله به یکباره شبیه لامپی که بالای سر یک دانشمند روشن می شود، همه چیز روشن شده و از میان خطوط و طرح های مبهمی که جلوی چشم است، شکل و نقش اصلی برجسته و کاملا واضح می گردد.
لحظه ی تاریخی ارشمیدس را که فراموش نکرده اید؟! غوطه ور شدن درون وام حمام همانا و یافتن پاسخ همان! ما بقی ماجرا هم تنها Eureka، Eureka یا “یافتم یافتمی” است که در تاریخ ثبت گردیده!
نتایج مطالعه ای بر روی ۲۰۰ دانشمند نشان می دهد که به گفته ی ۸۰% آنان، حداقل یکبار برای آنان اتفاق افتاده است که زمانی که از مسئله بسیار دور بوده اند، یکباره راه حل آن به ذهنشان رسیده است.

مرحله ششم:تائید و اثبات (Verification)-ایده تان را با شرایط واقعی تنظیم کنید.
برخی از مواقع ممکن است یک ایده ی جدید تنها در مرحله ی آزمایشگاهی و بر روی کاغذ نتیجه ی قابل قبولی داشته باشد، اما هنگامی که در شرایط واقعی اجرا می شود بی معنی و نا کارآمد باشد. این مرحله مشخص می کند که آیا ایده ی جدید عملی است و می توان آن را با قیمت معقولی که برای کارآفرین سودآور است تولید کرد یا خیر؟ گاهی در این مرحله اتفاق می افتد که یک ایده ی جدید، بعد از آزمایش های منطقی و قضاوت های دیگران کاملا تغییر می کند تا به نتایج بهتری منجر شود.

مرحله هفتم:اجرا (Implementation)- آماده، هدف، آتش!
بسیاری از افراد هستند که ایده های جدیدی خلق می کنند اما بیشتر آنها هرگز، ایده ی خود را عملی نمی کنند. آنچه که کارآفرینان را از افراد معمولی متمایز می کند عملی کردن ایده هایشان است.
اما همان طور که در ابتدای فصل گفته شد، تبدیل ایده به عمل را نوآوری می گویند که گامی فراتر از خلاقیت است. پس منظور از عملی کردن ایده در آخرین مرحله از فرایند خلاقیت، تولید و ارائه ی آن به بازار نیست. چیزی که در این مرحله مورد نظر قرار می گیرد، این است که ایده در حد یک نمونه ی آزمایشگاهی ساخته و آزمایش می شود. اگر موفق بود وارد مرحله ی تولید زیاد شده که خارج از فرایند خلاقیت و در قلمرو نوآوری خواهد بود.

منبع : “کارآفرینی ، یک جرعه از بینهایت”، سید علیرضا فیض بخش

creativity21

موانع خلاقیت

گاهی چیزهایی که از قبل آموخته می شوند، یکی از موانع اصلی بر سر راه خلاقیت هستند. این دانسته ها به صورت نا خودآگاه جلوی بروز ایده های جدید را می گیرند. تا جایی که گفته می شود جدی ترین مانع خلاقیت، همان دانسته های ماست، نه چیزهایی که نمی دانیم.
به همراه هر آموزه ای، گروهی از مفروضات درست یا نادرست به ذهن انسان وارد می شود. در حقیقت به همراه آموختن هر چیز جدیدی، به صورت نا خود آگاه، فرضیه هایی که در مورد آن مطرح شده است پذیرفته می شود و این فرضیه ها کم کم قالب ها و چارچوب های ذهنی را ساخته و مانعی جدی برای داشتن تفکری متفاوت خواهند شد. به این وضعیت، تفکر جعبه ای هم می گویند.
ترس از اشتباهات و شکست ها، پرهیز از ابهام،بیش از حد منطقی بودن، پیروی کورکورانه از قواعد و قانون ها، ترس از احمق جلوه نمودن، جستجو برای یافتن تنها یک جواب درست، اضافه کردن مفروضات نا درست به مفروضات مساله، تکیه بر کلیشه ها، فشار روانی ناشی از باورها، تفکر منفی و… موضوعاتی هستند که معمولا از آنها به عنوان موانع شکوفایی خلاقیت تعبیر می شود.
نکته ی قابل توجه این است که یکی از راه های مقابله با موانع خلاقیت، دانستن و شناختن این موانع است. همین که بدانیم طوری تربیت شده ایم که “تنها به دنبال یک راه حل صحیح می گردیم”، خود در برخورد درست با امثال این موانع بسیار موثر است.

مانع اول:

با توجه به نکات و زوایای مختلف یک موضوع، می توان برای یک سوال، جواب های مختلفی پیدا کرد.

اگر به پاسخ های خود فکر کرده اید، می توانید چند نمونه پاسخ صحیح را در پیوست این فصل ملاحظه کنید.
یکی از موانع مهم خلاقیت “دنبال یک و تنها یک پاسخ صحیح گشتن” است. بسیاری از مواقع وقتی برای یک مشکل پاسخی پیدا می شود و یا وقتی کاری از یک روش جاری انجام می شود، کسی به دنبال راه ها و روش های دیگر نمی گردد. این شاید یکی از مهمترین دلایلی است که خلاقیت های شگفت آور بروز نمی کند. همیشه برای یک مساله، راه حل های متفاوتی می توان یافت که درست هم هستند.
نتایج به دست آمده از یک تحقیق دانشگاهی نشان می دهد، موضوعی که عمیقاً در ذهن های تحت تاثیر سیستم های آموزشی جا افتاده، فرض وجود یک پاسخ صحیح است. یک دانشجو به طور متوسط، در سالهای تحصیل خود به ۲۶۰۰ تست چهار جوابی پاسخ می دهد. تست های چهار جوابی چند پاسخ صحیح دارند؟! این یعنی از میان پاسخ های ممکن یکی و تنها یکی را بیابید! چنین شیوه ای افراد را به این جهت سوق می دهد که برای هر مشکل فقط و فقط یک پاسخ صحیح وجود دارد و باید آن را پیدا کرد. بنابراین عجیب نیست که وجود تنها یک راه حل صحیح، جزء جدا نشدنی تفکر افراد شده باشد. وقتی یک پاسخ صحیح یافت می شود، ذهن به طور ناخودآگاه آرام می گیرد و کار جستجو و تفکر به پایان می رسد. این موضوع باعث می شود پاسخ های دیگر که ممکن است کارایی بیشتری داشته باشند، نادیده گرفته شوند و این یکی از موانع مهم خلاقیت است. بنابراین، اولین مانع خلاقیت این است که تصور کنید برای یک سوال، تنها یک جواب صحیح وجود دارد.

همان طور که می بینید. پاسخ های بعدی، بعضاً بسیار زیباتر و خلاقانه تر از اولین پاسخ هایی هستند که به ذهن می رسند. بی ارتباط نیست که می گویند “اولین گل بهار همیشه بهترین گل بهار نیست”. اگر بیشتر فکر کنید شاید جواب های متنوع تری را نیز پیدا کنید. این سوال بی نهایت جواب دارد.
چقدر خوب می شد اگر همیشه پس از یافتن یک پاسخ به دنبال پاسخ های بهتر نیز می گشتیم. و تفکر خلاق یعنی همین. یعنی همواره از خودمان سوال کنیم که آیا راه حل بهتری وجود ندارد؟

مانع دوم:

گاهی مفروضات نادرست و تلاش برای حفظ چارچوب ها، مانعی جدی در راه خلاقیت می شوند. انگار برای فکر کردن، قالب مشخصی تعیین شده است که اجازه نمی دهد راه حل های خلاقانه ی زیادی آفریده شوند. برای خلاق بودن، لازم است قالب های ذهنی را بشکنید و به نوع جدیدی به موضوع نگاه کنید.
پس مانع دوم “مفروضات اضافی” ای است که ما در حل مسائل به مفروضات واقعی مساله اضافه می کنیم.
فرضی مبنی بر این که نباید از چارچوبی که دایره ها ایجاد کرده اند، خارج شویم وجود ندارد. اما اگر به پاسخ هایمان نگاه کنیم، متوجه می شویم که ذهن ما یکی از مفروضات جاری را که از کودکی همیشه به ما تذکر داده اند، به مفروضات واقعی مساله اضافه کرده است. و آن مفروض اضافی چیزی نیست جز این که ” سعی کنید از چارچوب خارج نشوید”.

مانع سوم:
به مطالب زیر توجه کنید.

ادیسون، زندگی عجیب و شگفت انگیزی داشت. او می خواست وسیله ای اختراع کند تا به وسیله ی آن بتوان فضای تاریک را روشن کرد و روشنی آن پایدارتر از روشنی شمع باشد. او برای تحقق هدف خویش، بیش از شش هزار بار دست به آزمایش زد و این آزمایش ها با شکست مواجه شد. ولی دست از کار نکشید و همچنان مصمم به کار خود ادامه داد. گاهی از او می پرسیدند که پس از این همه شکست، چه احساسی دارد؟ پاسخ می داد که ابداً خود را شکست خورده نمی بیند بلکه به هزاران روش ساخت لامپ دست پیدا کرده است!

دانشجویان در انجام پروژه های دانشجویی به ۲ دسته تقسیم می شوند: افرادی که از روش های سنتی استفاده می کنند و افرادی که از روش های خلاقانه استفاده می کنند. روش های سنتی مطمئن تر بوده، احتمال شکست کمتری دارند و در پایان، دانشجویان از انجام پروژه ی خود چیزهایی را یاد می گیرند.
روش های خلاقانه در ۳ زمینه نسبت به روش های سنتی بیشتر هستند! اول این که احتمال شکست بیشتری دارند. دوم این که احتمال موفقیت های بسیار بزرگ و متفاوتی دارند و سوم این که قطعاٌ باعث یادگیری بیشتری می شوند. شما کدام شیوه را برای انجام یک پروژه ی دانشجویی انتخاب می کنید؟
درست حدس زده اید. یکی از موانع خلاقیت، “ترس از اشتباه و شکست” است.

کوراتکو یکی از دانشمندان حوزه ی کارآفرینی معتقد است: «هر آن چه شما را نکشد، باعث می شود قوی تر شوید.»

انسان های خلاق درک می کنند که امتحان کردن چیزهای جدید اغلب به شکست می انجامد اما این شکست را نه عاملی برای توقف، که فرصتی برای یادگیری بیشتر تلقی می کنند.
در مسابقات اتومبیل رانی اصطلاحی به نام “Pit stop” وجود دارد. “Pit stop” جایی است که اتومبیلی از پیست مسابقه به خارج هدایت می شود، توقف می کند تا چک شود، به میزان لازم بنزین بزند و لاستیک های سائیده شده اش را با لاستیک های نو و عاج دار تعویض کند. در این حین، اتومبیل های دیگر با سرعت از کنار او رد می شوند و جلو می زنند. اما این توقف به معنای باختن در مسابقه نیست. شروعی با توان بیشتر است که شانس برنده شدن را بالا می برد.
شکست جزء مهمی از خلاقیت است و کارآفرینان بزرگ آن را مانند “Pit stop” در مسیر موفقیت تلقی می نمایند. چرا که این شکست ها هستند که می گویند چه زمانی باید جریان فعالیت را عوض کرد.
ریچارد فیمن ، برنده ی جایزه ی نوبل فیزیک می گوید: «به منظور توسعه ی کارایی ایده هایم تا جایی که می توانم سعی می کنم شکست بخورم.»

مانع چهارم:
از کودکی یاد گرفته ایم که نباید از خط بیرون بزنیم و فقط باید درون خطوط نقاشی را رنگ کنیم! و ما عمرمان را در تسلیم شدن به چنین قوانینی سپری می کنیم. گاهی اوقات خلاقیت به توانایی ما در شکستن این قواعد بستگی دارد. هنری فورد ، هنگامی که برای اولین بار اتومبیل را طراحی می کرد در ذهنش چیزی به جای کالسکه می ساخت و چون اسب ها جلوی کالسکه بسته می شدند، موتور اتومبیل را به طور ناخودآگاه در جلوی آن طراحی کرد. سال هاست که اتومبیل با همین طرح کار می کند اما شاید اگر موتور در محل دیگری قرار بگیرد، کارایی اتومبیل بیشتر شود.

یکی از موانع خلاقیت “دنبال کردن کورکورانه ی قواعد” است. قواعد باعث می شود که ما اطرافمان را آن طور که هست نبینیم، بلکه آن طور ببینیم که عادت کرده ایم. این قواعد گاهی باعث می شوند که خیلی از اطلاعاتی که با مدل های ذهنی ما در تضاد هستند، بدون استفاده باقی بمانند، در صورتی که این اطلاعات به ظاهر عجیب، می تواند منبع مناسبی برای ایده پردازی باشد. پس به خودتان جرات دهید که چیزهای به ظاهر بدیهی را زیر سوال ببرید. این شیوه ی خلاق ترین انسان شناخته شده، “لئوناردو داوینچی” است.

مانع پنجم:
منطق و استدلال، قسمت با ارزشی از فرایند خلاقیت است. به خصوص هنگامی که ایده های مختلف ارزشیابی و ترکیب می شوند. ولی در ابتدای تصور و خیال، نگرانی برای منطقی بودن یا نبودن ایده، خلاقیت را محدود می کند.
تمرکز بیش از حد بر روی تفکر منطقی حتی می تواند پایه ی یکی از قوی ترین خلاقیت های ذهن، یعنی دریافت ناگهانی را نیز سست کند. دریافت ناگهانی به معنی ایده هایی است که به صورت جرقه هایی ظاهر می شوند. این ایده ها ممکن است در هر زمان یا مکانی خلق شوند. مانند اتفاقی که برای ارشمیدس در حمام افتاد!
بنابراین اجازه بدهید که ایده هایتان حتی اگر به ظاهر غیر منطقی به نظر می رسند، فرصت ظهور داشته باشند. یکی از موانع خلاقیت “بیش از حد منطقی بودن” است.

مانع ششم:
با شنیدن کلمه ی بازی چه احساسی به شما دست می دهد؟
چقدر از زمان هفتگی خود را به بازی کردن اختصاص می دهید؟ و اصلا چه تعریف و نگاهی به بازی کردن دارید؟

یک رفتار سر زنده و شوخ، اساس تفکر خلاق است. یادتان باشد که یک رابطه ی بسیار نزدیک، بین “هاها” شوخی و “آهان” کشف وجود دارد!
بازی این فرصت را به ما می دهد که راه های انجام دادن کارها را بدون داشتن هیچ دغدغه ای، باز بینی و فرمول بندی کنیم. همان طور که کودکان در هنگام بازی چیزهای زیادی یاد می گیرند، کارآفرینان نیز در حین بازی می توانند خلاقیت خود را آزاد گذاشته، رها فکر کنند، راه های مختلف را بیازمایند و چیزهای جدید کشف کنند.
بنابراین به بازی به چشم اتلاف وقت نگاه نکنید. یکی از موانع خلاقیت، “بیهوده انگاشتن بازی کردن” است.

مانع هفتم:
لطفا چند انسان خلاق را نام برید.
انیشتین؟ بتهوون؟ داوینچی؟ …
خود شما چه طور؟ آیا خودتان را فرد خلاقی می دانید؟
بعضی از افراد ندانسته، خلاقیت خود را محدود می کنند، زیرا گمان می کنند که خلاقیت مخصوص آدم های خاصی است که چند نفرشان را در بالا نام بردیم.
متاسفانه کسی که چنین باوری دارد و بر پایه ی “من خلاق نیستم” ، رفتار می کند، به صورت نا خود آگاه از توان مغزی خود برای خلق ایده های جدید استفاده نمی کند. در صورتی که هر کسی پتانسیل خلاق بودن را دارد و فقط لازم است این نیرو را در خود تقویت کند. بنابراین یکی دیگر از موانع خلاقیت گمان به این موضوع است که “من خلاق نیستم”!

مانع هشتم:
تفکر خلاق جای پیروی از رسوم نیست. ایده های جدید کمتر در فضای سنتی و عادی پیدا می شوند. بنابراین برای خلق ایده، گاهی لازم است کارهایی انجام شود که به نظر مردم غیر عادی و احمقانه است. ما گاهی ایده ها و نظرات متفاوت و جالبی داریم، اما از ترس این که احمق تصور شویم، هرگز جرات ابراز آنها را نداریم.
شاید در گذشته، ایده ی صحبت کردن با شخصی که کیلومترها با ما فاصله دارد، نیز باعث شده باشد که عده ای “الکساندر گراهام بل” را احمق فرض کنند!
ترس از احمق جلوه نمودن، یکی از موانع جدی خلاقیت است که مانع از بروز ایده های نا مانوس و غیر عادی می شود.

مانع نهم:
تا به حال شده است معمایی طرح شود و شما مصر باشید که سریعتر جواب معما گفته شده تا خیالتان راحت شود؟
در دوران دبیرستان چقدر سعی می کردید که درگیر یک موضوع بمانید تا خودتان حل اش کنید؟ آیا سریعا به حل المسائل مراجعه می کردید؟
چقدر برای رفتن به جاهای ناشناخته و کشف آن ها اشتیاق دارید؟
اگر توانایی تحمل ابهام را دارید، یکی از مهمترین موانع خلاقیت را از بین برده اید چرا که “پرهیز از ابهام” یکی از موانع خلاقیت است. ابهام می تواند محرک بزرگی برای خلاقیت باشد زیرا ما را تشویق می کند متفاوت فکر کنیم. ابهام باعث می شود که در یک زمان دو نظریه ی اغلب متناقض در ذهن به وجود آید که این کانال مستقیمی به سوی خلاقیت است. وضعیت های مبهم باعث می شود که ما مجبور شویم در فضایی برتر از معمول تفکر نماییم. اگر چه وضعیت مبهم برای یک کارآفرین وضعیت مطلوبی نیست اما وضعیت با ارزشی است که باعث جستجوی او برای ایده های خلاق می شود.
نتیجه این که کارآفرینان خلاق تحمل ابهام بالایی دارند و فرصت های مناسبی را با ایجاد وضعیت های مبهم می یابند.

مانع دهم:

روزی یکی از پیامبران خدا و تعدادی از یاران شان از جایی می گذشتند، سگ سیاه و زشتی را دیدند که با دهان باز مرده بود و لاشه ی بسیار متعفنی داشت. یاران پیامبر هریک در رابطه با وضعیت مشمئز کننده ی سگ چیزی گفتند. یکی گفت: چقدر کثیف است. دیگری گفت: چه بوی بدی دارد و…

پیامبر رو به یارانشان کردند و گفتند: چه دندان های سفیدی دارد.

تفکر خلاق داشتن نگاه زیبا بین است.
وقتی دنیا را از پشت شیشه ای کثیف و پر از لکه های مختلف نگاه می کنید، اگر لکه ی جدیدی اضافه شود که می توانید آن را بر طرف کنید، رغبت پاک کردنش را نخواهید داشت. اما وقتی دنیا را از پشت شیشه ای تمیز و درخشان نگاه کنید، اگر لکه ی کوچکی روی شیشه بنشیند، حتی حاضرید با آستین لباس گران قیمت تان آن را پاک کنید.
برای خلاقیت باید از پشت شیشه ای درخشان به دنیا نگاه کرد تا انگیزه ای برای پاک کردن لکه ها، حل مسائل و مشکلات و دادن ایده های نو و شگفت انگیز وجود داشته باشد.
بنابراین، “تفکر منفی” از موانع مهم خلاقیت است. انواع تفکرات منفی را می توان در قالب جدولی مطرح کرد:
جدول نمونه های تفکر منفی
واژه ی معرف نمونه ها
عیب جویی عیب جویی و خرده گیری از دیگران، منفی بافی
غر و لند شکایت از روزگار، بنا بر عادت غرولند کردن
بی نظمی بی نظمی در کارها و بی نظمی در لوازم شخصی و …
سرزنش کردن طعنه زدن، مدارا نکردن، سرزنش کردن دیگران
بی احترامی بکار بردن واژه های اهانت آمیز، بی احترامی (حتی بدون ابراز شفاهی) به دیگران
نا توانی احساس ترس، غم، بد بینی و یاس
بی ارزشی سرزنش شدن از طرف دیگران و مورد استهزاء واقع کردن خود، تصور ارزیابی منفی توسط دیگران
نا امیدی تصور داشتن زندگی بی معنا، بی آرمانی، نداشتن هدف مثبت و نداشتن امید، احساس مداوم مواجه شدن با بن بست

مانع یازدهم:

برای خلاق بودن لازم است بتوانید شکل اصلی را از زمینه جدا کنید. هنرمندان به خوبی توان این کار را دارند. آنها می توانند با دیدن یک صحنه به راحتی سوژه را پیدا کنند. برای آنها به سادگی قسمتی از تصویر برجسته شده و بقیه، محو و کم رنگ می شود. با دقت در تصویر بالا می توانید ۱۹ مربع ببینید. یکی از موانع خلاقیت این است که نتوانید، شکل اصلی را از زمینه ی آن جدا کنید. جدا کردن شکل از زمینه باعث می شود که به راحتی بتوانید بر بخش های مختلف یک موضوع متمرکز شوید و آن را تجزیه و تحلیل کنید.

علاوه بر موانع گفته شده، موانع دیگری مانند فشارهای روانی، روزمرگی ها،تخصص بسیار زیاد، سن بالا، باورها و تعصبات، غرور، ترس و… نیز می توانند از موانع خلاقیت شمرده شوند.

موافقید یکبار دیگر بعضی از موانع خلاقیت که در این فصل به آن اشاره کردیم را مرور کنیم؟

موانع تفکر خلاق
صرفا به دنبال یک راه حل صحیح گشتن
اضافه نمودن مفروضات نادرست به مساله
ترس از اشتباه و شکست
دنبال کردن کورکورانه ی قواعد
بیش از حد منطقی بودن
بیهوده انگاشتن بازی کردن
گمان به این که “من خلاق نیستم”
ترس از احمق جلوه کردن
پرهیز از ابهام
تفکر منفی
عدم توانایی جدا کردن سوژه ی اصلی از زمینه

منبع : “کارآفرینی ، یک جرعه از بینهایت”، سید علیرضا فیض بخش

crativity4

خلاقیت و نوآوری

خلاقیت و نوآوری – تفاوت مخترع و کارآفرین
خیلی از افراد ابداع، خلاقیت، اختراع، نوآوری و … را مترادف با هم می دانند. اما هر یک از این کلمات، تعریف خاص خود را دارند.
ابداع به معنی خلق چیزی از صفر یا هیچ، فقط مخصوص خداوند است. فقط خداست که همه ی خلقت را بدون الگوی قبلی آفریده است. انسان ها هم چیزهای جدید خلق می کنند، اما در خلق آنها از الگوهای موجود در جهان ایده می گیرند. مثلا اگر بخواهیم حیوان عجیب الخلقه ای را در ذهن ترسیم کنیم، ممکن است چشم های زنبور، گردن دراز زرافه، پاهای تمساح، گوش های فیل و بال های سنجاقک را یکجا جمع کنیم! در واقع موجود جدیدی خلق شده است. اما با عناصری که از قبل و در جاهای مختلف وجود داشته اند.
وقتی که از خلاقیت صحبت می شود، منظور یک فرایند ذهنی برای خلق ایده و حداکثر، ساخت نمونه ای واقعی از آن است. خلاقیت عرصه ی آزمایشگاه ها و کارگاه هاست، بنابراین در حوزه ی عمل “مخترعین ” قرار می گیرد.
در “نوآوری ” قدمی جلوتر می رویم. نوآوری معطوف به بازار و محصول است. “نوآور” کسی است که محصولی جدید یا روش تولیدی جدید و یا حتی نحوه ی کسب و کار جدیدی را به بازار عرضه می کند. نوآوری به زبان ساده، تبدیل ایده ی خلاقانه به محصولی است که مردم به عنوان مشتری حاضر باشند آن را بخرند و استفاده کنند. پس تا زمانی که ایده در حد فکر، نظر و حتی ساخت نمونه ای آزمایشگاهی است، بحث خلاقیت، و زمانی که آن ایده به محصول تبدیل می شود، به مقداری تولید شده و در بازار مورد خرید و فروش قرار می گیرد، بحث نوآوری را داریم. به تعبیر تئودور لویت ، خلاقیت، فکر کردن به چیزهای جدید و نوآوری انجام چیزهای جدید است.
در دنیای رقابتی امروز، خلاقیت و نوآوری شاهرگ حیاتی شرکت ها هستند و برای بقا، موفقیت و ایجاد مزیت رقابتی بسیار حائز اهمیت اند.
خلاقیت پایه ی نوآوری و نوآوری پایه ی کارآفرینی است. زمانی که بر مبنای ایده ای خلاقانه و جدید، نوآوری صورت می گیرد و این نوآوری موجب ایجاد یک کسب و کار جدید، تولید ثروت و افزایش سطح رفاه جامعه می شود، کارآفرینی اتفاق افتاده است.
کارآفرین، فرد خلاقی است که برای ایجاد یک کسب و کار و در نتیجه، کسب سود و کامیابی، به دنبال به کار بردن ایده های جدید و استفاده از فرصت های طلایی و نابی است که معمولاً به چشم سایر افراد نمی آیند. در واقع کارآفرینی نتیجه ی فرایند سیستماتیک و منظمی است که خلاقیت و نوآوری را به نیازمندی ها و فرصت های بازار پیوند می زند. در اینجا نکته ی ظریفی هم وجود دارد: ایده ی خلاقانه ی شروع کسب و کار، ممکن است توسط خود کارآفرین خلق شده باشد و ممکن است کارآفرین با پرداخت حق امتیاز یک اختراع به مخترع آن، از ایده ی وی در کسب و کار خود استفاده کند.

حال با این فرض، به نظر شما «ادیسون » یک مخترع است یا یک کارآفرین؟ یک فرد خلاق است یا نوآور؟
(تذکر اول فصل را به خاطر بیاورید. قبل از آن که ادامه ی مبحث را بخوانید، قدری فکر کنید و به سوال مطرح شده پاسخ دهید.)
اگر در مورد این سوال به میزان کافی فکر کردید، بد نیست بدانید: ادیسون تا زمانی که در آزمایشگاه خود، مشغول کشف و اختراع بوده است و حتی تا شبی که میهمانانی را به باغی که از قبل، لامپ های الکتریکی را در میان درختان آن، کار گذاشته بود دعوت کرده و سپس با اتصال الکتریسیته و روشن کردن لامپ ها، همه را به تعجب از این اختراع بزرگ واداشت، در حوزه ی خلاقیت و اختراع قدم می زده است. اما وقتی که پس از مدتی کارخانه ی «جنرال الکتریک» را بنا می کند و لامپ الکتریکی تولید کرده، به فروش می رساند، به حوزه ی نوآوری و کارآفرینی وارد شده است.
بنابراین، حق با شما بود! ادیسون هم یک مخترع خلاق است و هم یک کارآفرین نوآور.

creativity7

مفهوم خلاقیت

نگاه کردن متفاوت به مساله و رسیدن به یک راه حل جدید، همان چیزی است که عموماً از آن به “خلاقیت ” تعبیر می شود. اما خلاقیت مفهومی نیست که بتوان آن را در یک جمله و حتی در یک کتاب مفصل توضیح داد. در رابطه با ماهیت و تعریف خلاقیت، هنوز بین محققان و روانشناسان توافقی به عمل نیامده است. شاید ابهام در این موضوع به این علت باشد که خلاقیت، مفهومی انتزاعی است. اما نگران نباشید! این ابهام به معنی پیچیدگی خود جریان خلاقیت نیست. خلاقیت را می توانید به راحتی در زندگی روزانه حس کنید.
تعریف های متفاوتی از خلاقیت وجود دارد که بعضی از آنها عجیب و حتی خنده دار به نظر می رسند. برای شروع، تعدادی از این تعاریف را با هم مرور می کنیم:

– خلاقیت یعنی دیدن به نوعی متفاوت
– خلاقیت یعنی رهایی از عادت های ذهنی
– خلاقیت یعنی نگاه به چیزهای پیش پا افتاده و دیدن چیز های فوق العاده و غیر عادی در آنها
– خلاقیت یعنی وصل کردن دو شاخه به پریز خورشید!
– خلاقیت یعنی توانایی دیدن روابط خاص بین اشیاء، انسان ها، فرایندها و… که دیگران از دیدن آنها غافلند.
– خلاقیت یعنی عمیق تر کندن!
– خلاقیت، صحبت کردن و گوش دادن به یک گربه است!
– خلاقیت خارج شدن از چارچوب های ذهنی، حساس شدن نسبت به کاستی ها، نا هماهنگی ها و دشواری مسائل موجود، تلاش برای پیدا کردن راه حل های جدید برای آنها و یا بهبود وضعیت موجود است.
– خلاقیت یعنی دست دادن با آینده!
– خلاقیت فعالیتی پویا است که منجر به خلق ایده های جدید و کشف راه های متفاوت برای پرداختن به مشکلات می شود.
– خلاقیت هر فرایندی است که با آن چیز جدیدی تولید شود.
– خلاقیت، دوباره، عمیق تر و متفاوت نگاه کردن و خراب کردن دیوار قطور عادت و یکنواختی، میل به دانستن بیشتر، بازی با تخیلات و امکانات و لذت بردن است.
و…

در مطالعه ی تعاریف خلاقیت از دیدگاه افراد، گاهی به مواردی بر می خوریم که نظر ارائه دهنده ی تعریف، پس از مدتی به طور جدی دچار تغییر شده است! در زیر به نمونه ای از این موارد (بدون تاکید بر درستی یا نادرستی آن) اشاره می کنیم:
«رابرت ویزبرگ » در یکی از کتاب هایش با نام «خلاقیت فراسوی اسطوره ی نبوغ »، به صراحت بیان می دارد:
«من در تعریف خلاقیت، گفته بودم که خلاقیت پدید آوردن دستاوردهای جدید و ارزشمند است. اما اخیراً به این نتیجه رسیده ام که این تعریف، از یک سو بسیار جامع و از سویی دیگر بسیار محدود است!
جامع از این نظر که هر دستاورد جدید، تا زمانی که ارزشمند تلقی شود، در زمره ی آثار خلاقانه جای می گیرد و نحوه ی پدید آمدن آن از نظر دور می ماند؛ در صورتی که نباید از نظر دور داشت که تمامی دستاوردهای جدید و ارزشمند را نمی توان خلاقانه نامید. چرایی این موضوع در ادامه و در قالب یک مثال بیان شده است.
محدود از این نظر که در این تعریف، آثاری که بدیع هستند و در عین حال از ارزش نازلی برخوردارند و حتی فاقد ارزش هستند، از دور خارج می شوند؛ در صورتی که یک اثر جدید و بی ارزش نیز می تواند خلاقانه باشد!
هنرمندی را در نظر بگیرید که در هنگام نقاشی، به طور اتفاقی به قوطی رنگ برخورد می کند و باعث می شود که رنگ بر روی بوم پاشیده شود. او برای این که بتواند طرح رنگین را از بین برده و دوباره از بوم استفاده کند، آن را نزد خود نگه می دارد. اما قبل از آنکه طرح را پاک کند، دیگران آن را دیده و اثری ارزشمند تلقی می کنند. به نظر من این نقاشی را نمی توان خلاقانه نامید. زیرا برای خلاقانه نامیدن یک اثر، باید آن اثر در نتیجه ی اقدامات مبتنی بر هدف یابی پدید آمده باشد. بدعتی که به طور اتفاقی پدید می آید، شرایط خلاقیت را در خود ندارد، حال مهم نیست که نتیجه ی آن ارزشمند باشد یا خیر. اما اگر خود هنرمند، رنگ پاشیده شده را مورد بررسی قرار داده و به این نتیجه برسد که اثر شامل خصیصه هایی است که می تواند اندیشه ای را منعکس کند و واجد ارزش های هنری است، می توان از خلاقیت هنرمند سخن راند.»

همه ی این تعاریف که در دوران های مختلف و بر اقتضای شرایط مختلف بیان شده اند، در نکاتی مشترک اند. خصوصیت کلیدی این تعاریف “جدید بودن” است. در واقع، چیزی می تواند به عنوان خلاقیت شناخته شود که با کار قبلی متفاوت باشد.
به مثال زیر توجه کنید:
مخترع بازی بسکتبال «ج نای اسمیت » نام دارد. او کشیش، پزشک و معلم بود و علاقه ی زیادی به جوانان داشت. بر مبنای این علاقه، همواره در پی اختراع بازی هایی بود که توجه جوانان را به خود جلب کند تا با جمع شدن آن ها حول این تفریحات سالم، از خطرات و انحرافاتی که تهدیدشان می کند، دور شوند. نای اسمیت با ترکیب چند بازی از جمله «راگبی »، اولین بازی بسکتبال را طراحی کرد. سپس جمعی از جوانان نزدیک خود را در یک سالن ورزشی جمع کرده، قوانین بازی که اکنون بسیاری از آن ها همچنان در این ورزش پیشرفته رعایت می شود را توضیح داد. بعد، از یکی از مسئولین سالن خواست که دو جعبه یا ظرف برای او بیاورد تا بتوانند توپ را به داخل آن بیندازند. مسئول سالن پس از جستجو توانست دو سبد گلابی پیدا کند.( شاید به همین دلیل هم این بازی، بسکتبال به معنای توپ و سبد نام گرفت.) هر دو سبد در ارتفاع حدود ۸۰/۲ متری زمین، در دو طرف سالن نصب شدند و بعد از مدتی اولین بازی بسکتبال تاریخ آغاز شد.
همه می دویدند. هیجان، تلاش، هیاهو و عبور از یکدیگر! و بالاخره اولین گل تاریخ بسکتبال در سبد افتاد. بعد همه ایستادند، بازی برای لحظاتی متوقف شد، نردبانی آوردند و کسی بالا رفت تا توپ را از داخل سبد در بیاورد و بازی ادامه پیدا کند!
و کمی بعد شاید گل بعدی! نردبان را به سمت دیگر سالن بردند و توپ را دوباره خارج کردند و…!
تا سال ها بازی پر هیجان و پر سرعت بسکتبال به همین نحو انجام می شد. تا این که بالاخره کسی پیشنهاد داد برای حل مشکل بالا رفتن از نردبان، انتهای سبدهای توری را ببرند تا توپ خودش از سبد رد شود و بازی با سرعت و هیجان بسیار بیشتری ادامه پیدا کند.
در ذهن همه ی انسان ها تورهایی است که اگر ته آن ها را ببریم، زندگی شکل زیباتر و ساده تری پیدا خواهد کرد و خلاقیت یعنی بریدن این تورهای ذهن.

پس به طور ساده می توان گفت خلاقیت در حقیقت فرایندی است که در ذهن فرد خلاق اتفاق می افتد و حاصل آن شکل گرفتن یک ایده ی جدید یا یک راه حل ابتکاری است.

منبع : “کارآفرینی ، یک جرعه از بینهایت”، سید علیرضا فیض بخش

این مطلب را در گوگل محبوب کنید

برچسب ها :
راه بهتر برای ارتباط با کاربران مان را یاد گرفتیم (; کانال تلگرامی اکسیژن اندرویدی
مدیرسایت
شما هم نظر خود را درمورد این پست به ما بگویید!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

رای بدهید!